<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>در ستايش رنج شاعري</title>
<link>http://saeed-daraee.blogfa.com/</link>
<description>« از ياد مبر كه جامه ات را كوليان به تو بخشيده اند »</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 05 Nov 2009 14:44:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://saeed-daraee.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333366 size=3&gt;دهكده اي قديمي است . با كوچه و سنگ و درختاني كه پر از پرنده اند . چشم اندازش بيشه ي سبز طويلي كه بي گمان رودخانه اي زير دامنش مخفی است . اين ها را همه در فاصله ي پلك به هم زدني مي بينم ، در مكاني كه حضور در آن برايم عجيب مي نمايد . مهلت نمي دهد كه به اين حضور خو كنم . قبل از ديدنش صداي گلنگدنش را مي شنوم . از پشت ديواري داخل كوچه مي پرد و راهم را سد مي كند . لوله ي تفنگش درست سمت قلب من است&lt;EM&gt; &lt;/EM&gt;. درنگي در چشم هاش كافي است تا بفهمم بي انعطاف تر از اين حرف هاست كه بشود با تكان ابرويي يا اشاره ي دستي متوجهش كرد كه لابد اشتباهي بزرگ پيش آمده است . انگشتش سمت ماشه مي رود . بهترين چاره دويدن است . سربالايي كوچه را مي دوم و مفري مي جويم . چپ و راست مي دوم تا مگر شليك احتمالي اش درصدي از اصابت گلوله را پايين بياورد . زني از من عبور مي كند . كوزه به دوش . با لباسي بلند و رنگارنگ . صداي شليك  ميخكوبم مي كند . سوزشي در فقراتم حس نمي كنم . بر مي گردم . زن و كوزه بر زمين يكي شده اند . فشنگي ديگر از جيب درمي آورد . مهلتي نيست . زن آه مي كشد . نمي توانم رهايش كنم . زير بال هاي خيسش را مي گيرم و به كوچه اي تنگ مي پيچم . به خرابه اي داخل مي شوم . زن را روي توده اي علف خشك مي خوابانم . نيمي از تيرك هاي سقف ريخته و ني ها از دست از پا از كمر شكسته اند . كنار زن دراز مي كشم . نفسم را حبس مي كنم . صداي پاش گرد خرابه مي پیچد . انگشتان زن را مي فشارم . سايه اش داخل خرابه مي افتد . روي گوشه اي سالم از سقف مي ايستد . و نشانه مي رود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#006666 size=3&gt;&lt;&lt; &lt;FONT color=#006666&gt;&lt;STRONG&gt;مزرع سبز فلک&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &gt;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#009966 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مینو نصرت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333366&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;&lt;FONT size=3&gt;دهکده ای قدیمی است . &lt;BR&gt;یادآور گذشته ی دور ، که هر چقدر هم سخت از آن عبور کرده باشیم باز وقتی باران می بارد و بوی خاک بلند می شود ، حسی ما را بر می گرداند به یکی از آن خانه های کاه گلی و بوی خوشی در جانمان می دود .&lt;BR&gt;عناصر این قطعه مثل مزرع سبز فلک می مانند که در کنار هم جمع شده اند و تداعی بهشت نخستین اند که آدم از آن رانده شد . و بیشه ی سبز و طویلی که بی گمان رودخانه ای زیر دامنش مخفی ست . این بخش از روایت بی هیچ پنهان کاری تصویری از یک زن یا مادر است و اشاره به رودخانه ای پنهان زیر دامنش ، اشاره به زنانگی و جنسیت اش دارد . مرادی که مریدش آدم است . راوی در ادامه می گوید وارد جائی باستانی و سبز و زیبائی شده است که تا کنون آنجا نبوده است و در حیرت جذب زیبائی هایش ، ناگهان &quot; او &quot; مهلت نمی دهد تا قطره ای جذب جان راوی گردد و صدای شنیدن گلنگدنی او را از پهنای رویای هنوز در چنبره اش نیفتاده ، بیرون می کشد و متوجه حضور مردی می شود که تفنگی بر دست دارد . تفنگ هم همچنان که دهکده باستانی است ، قدیمی ست و کار کردن با آن کند . کسی قلب راوی را هدف قرار گرفته است . چرا ؟ و او کیست ؟ از کجا امده است ؟&lt;BR&gt;اینها نوشته نشده است ولی کفایت می کند روایت را یک بار بخوانیم تا بار بعد نکات مبهم آن وضوح بیشتری پیدا کند ، جوری که ناگفته آشکار گردد ، کسی که قلب راوی را هدف گرفته است هیچکسی جز سایه ی او نیست . سایه ای که با او به گذشته و به دهکده ای قدیمی بازگشته است . اما چرا می خواهد راوی را بکشد و نه به مغزش که قلبش را نشانه گرفته است .&lt;BR&gt;« سر » مرکز اندیشه و تفکر است و منطق و « قلب » مرکز احساسات و غرایز . به نظر من بازگشت به دهکده یک نوع بازگشت به آغاز است و ابتدای غرایز اولیه . چیده مان روایت مو به مو حکایت از مدینه ی نخستین دارد . سایه نشانه ی هبوط است و بازگشت به زمین . انگارمردی ست که به جهت گرفتن انتقام همسو با راوی که بهشت نخستین اش را دوست می دارد و همچنان حوایش را ، وارد رویای او شده و این بار می خواهد آدم را بکشد !!&lt;BR&gt;راوی چیزی نمی داند و این نادانی ما را ناگهان به ذهن شفاف کودکانه ای اشاره می دهد که هنوز آلوده نشده است .&lt;BR&gt;تنها راهی که به ذهن گیر افتاده اش می رسد فرار است . زیگ زاگ زدن در کوچه هائی که آن ها را نمی شناسد و ناگهان در وسط کوچه ای زنی ظاهر می شود با کوزه ای بر شانه و لباسی از رنگ برتن ، دقیقا شبیه بیشه ای طویل با رودخانه ای پنهان زیر دامنش . راوی دنبال غرایزش را گرفته و از روی آن فرار می کند و دقیقا به نقطه ای می رسد که غرایزش می طلبند . کوزه نماد جنسیت زنانه است و دلیلی برای فرو نشاندن عطش . شلیک اول به زن می خورد ولی راوی چنان به مرگ محتوم خود باور دارد که اول ستون فقرات خود را چک می کند و وقتی احساس سوزشی نمی کند بر می گردد و زن و کوزه را نقش بر زمین می بیند و آه زنانه ای که با هزار ویک دلیل قادر است راوی را از فرار کردن باز دارد و برگرداند به سمت خویش .&lt;BR&gt;از منظر دیگری ، شلیک اول که قلب و منطقه ی احساس و اشتیاق راوی را نشان گرفته بود ، می خورد به زن . زن دقیقا از همان منبعی می آید که تفنگ آن را هدف گرفته است . زن نماد زایش و به نوعی در این روایت کوتاه نماد سالاری است ، که با نماد ی از گناه اول و شهوت یکی می شود و با شلیک نخست سقوط می کند . راوی نمی تواند زن را رها کند ، پس او را به خرابه ای می کشد . در این بخش غریزه ی راوی با زن یکی شده ، کنارش دراز می کشد . تفنگ برای بار دوم و این بار با اقتدار ی بیشتر و نمادین از بالای سقف شلیک می شود ، اما اندیشه و مغز راوی را هدف قرار می دهد .&lt;BR&gt;تکه ای که تاویل های گوناگونی در حیطه ی روانکاوی و انسان شناسی و اسطوره ای قادر به گسترده شدن و بحث فراوانی است .&lt;BR&gt;ماجرا ، ماجرای نیمه ی مردانه ی مردی است که نیم زنانه اش را انکار می کند و او را حقیر می دارد . در حالیکه نیمه ی مونث مرد در پی وحدت با آن است . بخش پایانی روایت گنگ است و نمی گوید شلیک دوم قلب زن را می شکافد یا مغز مرد را .&lt;BR&gt;جذابیت آنجاست که راوی ابتدای این روایت در انتها بدل به کودکی می شود با هراسی هولناک در دل که انگشتان مادر را می فشارد و می خواهد خود را در بدن زخمی او پنهان سازد . ترس از مرگ که قادر است یک آن مهیب ترین افراد را هم بدل به کودکی شیرخواره کند .چشم انداز پایانی همان قدر زیباست که چشم انداز آغازین .&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 14:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saeed-daraee&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>saeed-daraee</dc:creator>
<guid>http://saeed-daraee.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
